تبليغاتX
صلیب جدایی،خاطراتم را به دار آویخت

گریز و درد

رفتم، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم در باغ بوسه پر حسرت تو

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بماند در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

رفتم، مگو، مگو که چرا رفت، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم، که گم شوم چون یکی قطره اشک گرم

در لابه لای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی توفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سر کشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم.

فرخزاد

+ نوشته شده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 7:35 بعد از ظهر توسط صابر |

سلام خدمت دوستان گلم.
من که صابرم و از این که به من افتخار دادین و به خونم سر زدین ممنونم.
امیدوارم که از شعرهایی که واستون گذاشتم خوشتون بیاد...
خوشحال می شم پیشنهادهاو انتقادهاتون رو بشنوم یا ببینم!