تبليغاتX
صلیب جدایی،خاطراتم را به دار آویخت

من می روم و تو هرگز نمی فهمی


این عابر سکوت از چه می میرد


 

وقتی که زیر قدمهای روز شکست


از ماههای بی شب تو بهانه می گیرد


 

وقتی که گفت زمین ساکت است فهمیدی


او از دروغ حرف درستی نمی داند


 

تنها برای تو قصه پردازیست


وقتی که حرف دلش را نمی خواند


 

بیزارم از تو از آن عشقهای پوشالی


وقتی به سایه من اعتمادی نیست


 

یکبار گفتم و بازم نفهمیدی


این دختر عجیب تو عادی نیست


 

روز از سکوت دلش لرزید


 می ترسم از سکوت وسعت تنهایی


 

از انتظار لعنتی مرده!


 این فکر مسخره تو می آیی!


شاپرک

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 12:44 بعد از ظهر توسط صابر |

سلام خدمت دوستان گلم.
من که صابرم و از این که به من افتخار دادین و به خونم سر زدین ممنونم.
امیدوارم که از شعرهایی که واستون گذاشتم خوشتون بیاد...
خوشحال می شم پیشنهادهاو انتقادهاتون رو بشنوم یا ببینم!