تبليغاتX
صلیب جدایی،خاطراتم را به دار آویخت

زخم شب می شد کبود

 
 

زخم شب می شد کبود.

 

در بیابانی که من بودم

 

نه پر مرغی هوای صاف را می سود

 

نه صدای پای من

 

همچون دگر شب ها

 

ضربه ای به ضربه می افزود.

 

تا بسازم گرد خود دیواره

 

ای سر سخت و پا

 

برجای،

 

با خود آوردم ز راهی دور

 

سنگ های سخت و سنگین را برهنه ای.

 

ساختم دیوار سنگین

 

بلندی تا بپوشاند

 

از نگاهم هر چه می آید

 

به چشمان پست

 

و ببندد راه را بر حمله غولان

 

که خیالم رنگ هستی را به پیکرهایشان می بست.

 

روز و شبها رفت.

 

من بجا ماندم در این سو،

 

شسته دیگر دست از کارم.

 

نه مرا حسرت به رگ ها

 

می دوانید آرزویی خوش

 

نه خیال رفته ها می داد آزارم.

 

لیک پندارم،

 

پس دیوار نقش های تیره می انگیخت و به رنگ دود

 

طرح ها از اهرمن می ریخت.

 

تا شبی مانند شبهای دگر خاموش

 

بی صدا از پای درآمد پیکر

 

دیوار:

 

حسرتی با حیرتی آمیخت.

 

 

 

سهراب

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط صابر |

سلام خدمت دوستان گلم.
من که صابرم و از این که به من افتخار دادین و به خونم سر زدین ممنونم.
امیدوارم که از شعرهایی که واستون گذاشتم خوشتون بیاد...
خوشحال می شم پیشنهادهاو انتقادهاتون رو بشنوم یا ببینم!