...
زمین آبستن گلهای نفرین بود و من ابری ملامت بار
که نا میمون ترین اندوه را در بوته های خار می دیدم
زمین با من نمی پیوست
و من زیباترین گلهای غم را از ضمیر خاک می چیدم
هلا ای غرفه های تار
هلا سرداب ها،
گلخانه های بدشگون شهر...
باز هم کوچه از تو، از تو ابر خالیست
از دو چشمان سبزت، سهم ما خشک سالیست
روزها را شمردیم، چشم در راه باران
جان سپردیم گفتند ابر در این حوالیست
بیشه ها زخم خورده از تبرهای خورشید
آسمان در سکوتش گرم این بی خیالیست
یک نفر خواهد آمد، مردی از جنس باران
آن که رنگ دو چشمش سبز اما سوالیست
کوچه ها بی سوارند، خالی از مرد و باران
یک نفر خواهد آمد ادعای محالیست!
یک نفر خواهد آمد، یک نفر خواهد آمد
یک نفر آمد و رفت، باز هم کوچه ها خالیست.