این آخر خط است/
دیگر نه امید است نه دیدار
این شعر هم مانند قبلی نیست/
این را به پای رفتن بگذار
من می روم از فصل های سرد و سیمانی/
سخت است اما بر نمی گردم
باورهای خود نمی سازم/
من با خودم آخر چه می کردم
دیگر به دنبالت نمی گردد/
رنگ نگاه وهم آلودم
از چشم هایم سخت بیزارم/
آخر خدایا عاشقت بودم
دنبال یک خورشید می گشتم/
شب با تمام وسعتش پیچید
حتی تو ماه دیگری بودی/
در تو حضور سایه می خندید
من را ببخش اما نمی مانم/
می ترسم از دیوار از ظلمت
با تو قراری داشت چشمانم/
ای وای بر چشمان بد عادت
با چشمهای سرد تاریکم/
روزی تو را از یاد خواهم برد
چشمان من خیس از از امروز/
از بس دلم طاقت نمی آورد
اما بدان او هم نمی خواهد/
من بی خدایم سخت می میرم
من یک خدا می خواهم از دنیا/
شاید شبی آرام می گیرم
این آخرین دیدار من با توست/
تنها برو از فصل چشمانم
در زیر این باران چه می کردی/
این را بدان من هم نمی مانم
این آخرین شعر سکوتم بود/
از این سکوت سرد بی زارم
حالا که خیلی دیر شد اما/
شاید بدانی دوستت دارم
ریخته سرخ غروب
جابجا بر سر سنگ.
کوه خاموش است.
می خروشد رود.
مانده در دامن دشت خرمنی رنگ کبود.
سایه آمیخته با سایه.
سنگ با سنگ گرفته پیوند.
روز فرسوده به ره میگذرد.
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند.
جغد بر کنگره ها می خواند.
لاشخورها، سنگین، از هوا، تک تک، آیند فرود:
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش،
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود.
تیرگی می آید.
دشت می گیرد آرام.
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام.
شاخه ها پژمرده است.
سنگ ها افسرده است.
رود می نالد.
جغد می خواند.
غم بیاویخته با رنگ غروب.
می ترواد ز لبم قصه سرد:
دلم افسرده در این تنگ غروب.
سهراب
قصه ام دیگر زنگار گرفت:
پرتویی لغزد اگر برلب او،
گویدم دل:هوس لبخندی است.
خیره چشمانش با ما گوید:
کو چراغی فروزد دل ما؟
هر که افسرد به جان،با من گفت:
آتشی کو که بسوزد دل ما؟
خشت می افتد از این دیوار.
رنج بیهوده نگهبانش برد.
دست باید نرود سوی کلنگ،
سیل اگر آمد آسانش برد.
باد نمناک زمان می گذرد،
رنگ می ریزد از پیکر ما.
خانه را نقش فساد است به سقف،
سرنگون خواهد شد بر سر ما.
گاه می لرزد با روی سکوت:
غول ها سر به زمین می سایند.
پای در پیش مبادا بنهند،
چشم را در ره شب می پایند!
تکیه گاهم اگر امشب لرزید،
بایدم دست به دیوار گرفت.
با نفس های شبم پیوندی است:
قصه ام دیگر زنگار گرفت.
سهراب
حرفها دارم
با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم
و زمان را با صدایت می گشایی!
چه ترا دردی است
کز نهان خلوت خود می زنی آوا
و نشاط زندگی را از کف من می ربایی؟











در کجا هستی نهان ای مرغ!
زیر تور سبزه های تر
یا درون شاخه های شوق؟
می پری از روی چشم سبز یک مرداب
یا که می شویی کنار چشمه ادراک بال و پر؟
هر کجا هستی بگو با من.
روی جاده نقش یابی نیست از دشمن.
آفتابی شو!
رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بیرون نمی آید.
و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا.
روز خاموش است، آرام است.
از چه دیگر می کنی پروا؟
سهراب