اینجا تنها جایی که می تونم واسه خودم بنویسم و حرف بزنم.
مخصوصا اگه کسی نباشه واسه حرف زدن.
دوست دارم همه کارامو امروز بنویسم یه خاطره نویسی که تا بحال نکردم!
امروز صبح :
با یه خواب بد شروع شد که پریدم و دیدم ساعت 7 صبح و باید برم کلاس امتحان بدم.
امتحان تنیس روی میز که چقدر سخت بود و بعدش یه دوش تو دانشکده تربیت و جا موندن از استاد راهنمای پروژم که 1 ساعت بد قولی کردم و آخرش دیدیمش با کلی معذرت خواهی در مورد پروژم که نه پروژمون حرف زدم.
خیلی ساکت بود حتی یه بار هم صدا نخورد!
زیر بارون یه نیم ساعتی قدم زدم یاد سال پیش که روزی 2 بار لباس عوض می کردیم و آخرش سرما خوردم و اون همه روزهای خوب.
« رعنای بابایی یات می یاد بهم زنگ زدی گفتم سرم درد می کنه سرما خورم از زیر بارون رفتم و تو هم پییشنهاد 2 تا قرص رو دادی! همش شده واسم خاطره یه تابستون رویایی بود سال پیش اما امسال... »
گفتم شاید سرش شلوغه و مهمون دارن مثل همیشه، منم مزاحمش نشدم ؛
آخه همه فامیل تقریبا خونشون جمع بودن ، 2 هقته ای می شد.
رسیدم خونه حدود 1:30 تا نهار و ... شد 2 و اما ساعت 2:18 بعد ظهر و یه اس ام اس که ای کاش هیچ وقت نمی رسید.
از log نگاه کردم دیدم خودش با زوق از in Box نگاه انداختم فقط دو کلمه نوشته بود:
بابام مُرد.
هنوز بازش نکردم یعنی جراتش رو ندارم ای کاش هیچ وقت نمی رسید.
نمی دونم خدا همیشه شاپرکها رو ...
می گن خدا آدمهایی رو که خیلی دوست داره ازشون امتحان سخت تری می گیره.
یه خواهش: واسش دعا کنید.
+
نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط صابر
+
نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 9:10 بعد از ظهر توسط صابر
|
سلام خدمت دوستان گلم. من که صابرم و از این که به من افتخار دادین و به خونم سر زدین ممنونم. امیدوارم که از شعرهایی که واستون گذاشتم خوشتون بیاد... خوشحال می شم پیشنهادهاو انتقادهاتون رو بشنوم یا ببینم!